سلام دوستان عزيزم . من امروز دارم آخرين مطلب وبلاگم رو مي نويسم . شايد ديگه هيچکدوم از شما عزيزانو نبينم . فقط اين دوران وبلاگ نويسي، فکر کنم بهترين دوران زندگي من بود؛ چون دوستان خيلي خوبي پيدا کردم ، خيلي خوب . ولي حيف که خيلي زود ازشون جدا شدم . اگه خوبي بدي چيزي از من ديديد حلال کنيد . هميشه دوستون دارم ، و خواهم داشت . اين ? بيت شعري رو که مي نويسم شايد واسه آخرين بار باشه که شعر مي گم ، به چه عشقي شعر بگم ؟؟؟ دوستدار هميشگي شما : محمد صادقي 17 ساله متولد ۲۳/۵/۱۳۶۹ هراس های بیهوده تا بوده همین بوده ...
فرزند های مشروع
شهر, قانون
و عمر می رسد به 30 , 50 , 70
وحاصل چند فرزند و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفندان آبادی بالا چه فرق دارد آبادی پایین ؟!
چوبان ها سر مست مغرور
سرشیر هست
پنیر هست
وماست های ترشیده
و گه گاهی گرگ های دریده
و در هر چشنی و عزایی سری بریده
رفتم , می روم جایز نیست
من رفتم
و حدیث گفتم
چوپان به از گوسفند
آزادی به از بند
چه در لبخند چه بی لبخند.
کسی آمد که حرف عشق با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای توفان, دل ما رفته مهمانی
چه دورهست ساحلش , از دور پیدا نیست
یه عمری راهه و در قدرت ما نی
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست
به امیدی که ساحل داره دریا
به امیدی که آروم میشه , تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاماهی داره
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی به یک دریای توفانی
باید پارو نزد وادا , باید دل به دریا داد
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست.
**************************
 |